دوست یا دشمن

خرید بک لینک

بعد مرگم شده بود.

 آمدم مجلس ترحیم خودم،

  همه را می دیدم.

 همه آنها که نمیدانستم ،عشق من در دلشان ناپیداست.

            واعظ از من می گفت...

از نجابت هایم 

از همه خوبی ها 

وبه خانم ها گفت:

اندکی آهسته 

تاکه مجلس بشود سنگین تر.

راستی این همه اقوام و رفیق!!??

من خجل از همه شان!

من که یک عمر گمان می کردم 

         تنهام 

   و نمی دانستم 

من به اندازه یک مسجد پر از آدم 

دوستانی دارم 

همه شان آمده اند!

چه عزادار و غمین...

من نشستم به کنار همه شان 

وه چه حالی بودم 

همه از خوبی من می گفتند.

حسرت رفتن ناهنگامم 

خاطراتی از من 

که پس از رفتن من ساخته اند 

از رفاقت هایم 

از صمیمیت دوران حیات 

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم.

دیگری گفت فلک گلچین است.

یک نفر هم می گفت:

من و او وه چه صمیمی بودیم!!!!

وعجب است مرا 

او سه سال است که با من قهر است!!!!

یک نفر ظرف گلابی آورد 

و کتاب قرآن 

که بخوانند کتاب 

و ثوابش برسانند به من 

گر چه برداشت رفیق 

لای آن باز نکرد.

وثوابش که نیامد بر من 

آن که صد بار به پشت سر من غیبت کرد 

آمد آن گوشه نشست .

من کنارش رفتم.

اشک در چشم،عزادار و غمین 

خوبی ام را می گفت 

چه غریب است مرا ..!!!

آن ملک آمد باز 

آن عزیزی که به او گفتم من:

فرصتی میخواهم 

 خبر آورد مرا 

می شود برگردی.

مدتی باشی در جمع عزیزان خودت...

نوبت بعد،تورا خواهم برد....

روح من رفت کنار منبر...

وچه آرام به واعظ فهماند.

اگر این جمع مرا می خواهند.

فرصتی هست مرا.

می شود برگردم.

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند.

باعث این همه غم خواهم شد.

روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز 

زنده خواهم شد باز 

واعظ آهسته بگفت:

معذرت می خواهم.

خبری تازه رسیدست مرا 

گویا شادروان مرحوم 

زنده هستند هنوز!!!!

خانمی جیغ کشید و غش کرد 

وعزیزی به شتاب 

      مضطرب 

رفت که رفت 

یک نفر گفت:که تکلیف مرا روشن کن

اگر او مرد خبر فرمایید 

سوگواری بکنیم!!!

عهد ما نیست 

به دیدار کسی ،که زنده است.

دل او شاد کنیم.

کار ما شادی مرحومان است.

واعظ آمد پایین.

مجلس از دوست تهی گشت عجیب!

صحبت زنده شدن چون کردید 

ذکر خوبی هایم 

همه بر لب خشکید 

ملک از من پرسید:

پاسخت چیست?

بگو!!!

تو کنون می آیی؟؟؟

یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟؟؟

چه سوال سختی!!!

بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن...

زنده باشم بی دوست؟

مرده باشم با دوست؟

زنده باشم تنها...

مرده در جمع رفیقان عزیز.

من که در حیرتم از کرده ی این مردم نیز....

...................................سهراب سپهری..............................

خاطری که گذشت...

ما را در سایت خاطری که گذشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 115 تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1400 ساعت: 23:18

صفحه بندی